سوت میزنیم و حواسمان را پَرت میکنیم
زیرِ خاک
که به خونِ خود آغشته است
و از تکانِ رانهایش
سَر از زمین نمیشناسد
زیرِ این همه ماسک
تمامِ تنفسها مصنوعیاند
تمام تنها
تمام خفتنهای با تو مصنوعیاند
سوت میزنیم و
بیگسست
برهنه
هراسآفرین
حواسمان را پرت میکنیم
نیمی در آب و نیمی بر آب
نگرانِ چیزی نباش
تو را نهفته به جایی دگر میبرم
به جگرگاهی تودرتو
پوشیده از انجیر و زیتون
آویخته بر بوی اُکالیپتوس
و جشنوارههای پنیر و
گونههای شراب
زمان به آهنگِ رانهای تو برخواهد خاست
مثل دستهای من از پشت
چشمهایت را خواهد بست
تو او را حدس خواهی زد
و او خواهد خندید
من این گفتم و رشتهی سخن به دست تو دادم
که سوت بزنی با آن
حواست را پرت
و جای خالی انگشتانم را
توی جیبهایت گرم کنی.
از مجموعه شعر آماده چاپ