الفما | شعری از رضا براهنی
اعتراف
چون شیشهای شکسته
پراکنده
از آسمان آبی سوزنده
بر روی ریگهای بیابانها
از من شکستهتر کسی آیا هست؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
آیا مرا به یاد نمیآرند؟
وان چشمهای میخی زیباشان
باور نمیکنند مگر،
روزی
من سطح آینهای بودم
که گیسوان لیلی و لیلیها
در جادههای رنگی تاریخی
از من بسوی بادیه جاری بود؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
باور نمیکنند مگر،
روزی،
بر من که سطح آینهای بودم
– چون چشمهای خنک، به زمان صبح –
آن کاروان نافهی آهوها
چون عابدان به سجده میافتادند؟
باور نمیکنند مگر،
روزی
غضروف پنجههای کبوترها
بر من که سطح آینهای بودم
پروانهسان به رقص میآغازید؟
و جفت
جفت محرم خود را
میجست
در من که سطح آینهای بودم؟
بسیار گشنه بودم،
تصویرهایی از همهجا در خود
انبار کرده بودم،
و مثل ماده آهوی آبستن
که فکر بچه آهوی خود باشد
سنگینتر از همیشه براهم رفتم
آیا
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند؟
قرنی؟
نه!
قرنهایی
بر من گذشته است
پوسیدگی
– باد پلید و سرخ، وزیدهست –
وین جنگل نگار نشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند
ای دوست!
آن دستهای کوچک عاشق را
بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار،
زیرا،
اکنون چو تازیانه فرو میآیند
و آن مخمس زیبا را
– انگشتهای ناب بلندت را –
تعویذ بازوان کسی دیگر کن!
زیرا،
هنگام اعتراف رسیده ست:
ارواح شوم آینهها را
من
احضار کردهام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کردهام:
در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانهی خودم،
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحهها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفرههای خالی کفترها،
بسیار بار، اما،
چون شیشهای شکسته
پراکنده
بر روی ریگهای بیابانها
از من شکستهتر کسی آیا هست؟
#مصیبتی_زیر_آفتاب