الفما | شعری از فرزانه قوامی “پژواک” به کوههای مجاور رفتیم برای عشقبازی حرفی نبود از گلوله پژواک بود ریخته در گلوی صخرهها لبخندی در فتحالمبین و غنیمت پوستی نازک “ب... بیشتر بخوانید
الفما | شعری از فرزانه قوامی “از تهران تا منهتن” متاسفم! نمی توانم برایت بجنگم دنیا در لباس شب بلند خود،جذاب تر از همیشه می رقصد علی رغم تعالیم اخلاقی بستن پ... بیشتر بخوانید
با آستین کوتاه به دنیا آمده بودی جذابیت زنان گوشتی قاجار را داشتی فربه بودی و تنومند در رختخوابی کثیف و عمارتی آفتاب گیر یکی از سنههای هجری بود ما آل هیچکس نبودیم خاندانی کثیرالاولاد که به... بیشتر بخوانید